ولی شیونـ از آنـ اشکی نهـ می بارد نهـ می دانی


by : x-themes

بهـ نامـ او

میانـ اینـ دلتـ دردیستـ کهـ آنـ را دوستـ میداری

میانـ نالهـ اتـ بغضیستـ کهـ آنـ را خوبـ پنداری

گهی اشکتـ کهـ می بارد دلتـ را شستهـ میخوانی

ولی شیونـ از آنـ اشکی نهـ می بارد نهـ می دانی

نگاهتـ می کنمـ گاهی، تو را پر اشکـ میبینمـ

ولی وقتی بهـ خود آیمـ، گلـ لبخند میچینمـ

خدا داند کهـ اینـ لبخند، چهـ غمـ هایی بهـ خود دارد

فقط بغضی عجیبـ اینـ جا ، میانـ هر دلی کارد

گهی گویمـ بهـ اینـ منطقـ، کهـ لعنتـ بر حسابتـ باد

سرتـ ای سنگـ بی احساسـ،دوبارهـ می زنمـ منـ داد

در آنـ دمـ در خوشی هامانـ، همینـ احساسـ نجوا کرد

 کهـ تنها لحظهـ ای دیگر، ز چشمشـ باز بارد درد

ولی اینـ فکر بی احساسـ،کهـ او گستاخـ و همـ پرروستـ

بهـ رویمـ ایستاد و گفتـ: توهمـ می زنی ای دوستـ

ببینـ احساسـ گوید راستـ، خودتـ گفتی کهـ اشکی بود

برایمـ هر غمتـ ملموسـ، و شادی کاشـ آید زود




†ɢα'§ : <-TagName->
برچسب:, |- مبهم -|

ϰ-†нêmê§